کلا با ماههای قمری ابم توی یه جوب نمیره.خاطرات خوبی هم ازشون ندارم شعبان محرم و صفر و خصوصا همین رمضانی که الان داریم می گذرونیم یاد بچه گیهام که میوفتم که با چه زجری تشنگی رو تا اذان مغرب تحمل می کردم که چی یاد فقرا و مستمندان باشم که اوضاع اون روزهای خودم اگه بدتر از فقرا نبود بهتر هم نبود.رمضانی که اجبار و زور بالای سرت بود برای روزه گرفتن زندگی در یک خانواده مذهبی این مصیبت رو هم داشت نماز خوندن اجباری روزه گرفتن اجباری اگر خواسته ای داشتی و نماز نمی خواندی ان خواسته براورده نمی شد و این نه تنها علاقه من رو به نماز بیشتر نمی کرد بلکه نفرتم را افزون تر می کرد. خصوصا شبهای قدرش حالم رو بهم می زد و میزند  که به اجبار باید بیدار می ماندم و جوشن صغیر و کبیر بخوانم که هنوز هم نمی دانم چه می گفت جوشن. هنوز اون صحنه رو فراموش نکرده ام که صبح روز بعد از 21 رمضان با برادرم هایده گوش می کردیم و پدرم با چنان تعصبی نوار را شکست که دیشب ملت تا صبح توی سر وکله خودشون زدن . خودشون رو جر دادن که علی مرده بعد شما ترانه گوش می دید. از ان روزها  سالهای زیادی گذشته تنها چیزی که به یادگار دارم ازین ماه مبارک همین مصیبتها و خشونتها و فلاکتهایش است .  ماهی که مهمان خدایی و اب هم بهت نمی دهند خدایا ما را این جوری دعوت و مهمان نکن. قربون دستت.

 

سال سوم دبیرستان که بودیم یه دبیر معارف داشتیم.ادم بدی نبود. خیلی باهم مباحثه داشتیم. خصوصا در مورد شرائط ازدواج و معیارهای انتخاب همسر و در مورد امام و رهبری و ویژگی های امام .بحث بعضی وقتها به جاهای باریک می کشید. یه روز ما رو برد توی دفتر ازم تعهد گرفت که دیگه سرکلاسش حرف نزنم ما هم در حضور مدیریت دبیرستان به ایشون تعهد دادیم که اصلا باهاش حرف نزنیم و سلام هم نکنیم.

چند روز پیش دیدمش.خیلی خوشحال شد از دیدنم. درد و دل کرد گفت می دونی مشکل ما دبیرای معارف چیه؟ اگه موافق نظر بچه ها باشی و حرفاشون رو تایید کنی میرن زیر ابت رو می زنن و از نون خوردن میوفتی اگه مخالف نظرشون هم صحبت کنی می گن حزب الهی و دستمال به دسته. ما خودمون هم موندیم. به خدا ما هم مثل بقیه مردم هیچ فرقی نداریم.

 

حالا که فصل امتحاناته بذار این رو بگم که ترم اول دانشگاه یه درس داشتیم مبانی علم اقتصاد که من اصلا به کتابش نگاه هم  نکرده بودم تاشب امتحان که اصولا روش درس خوندنم هم همین سبکی بود. درس خوندنم منتهی به شب امتحان میشد. کتاب رو باز کردم دو سه فصل اول خوندنی بود و سیزده چهارده فصل بعدش محاسبات و فرمول بود. ما موندیم چه کار کنیم. دل رو زدیم به دریا و رفتیم سر جلسه از یکی دو تا خانمی که در جوار پر برکت ما حضور داشتند سوال کردیم که خوندن؟ بلدن؟ که با جواب قاطعانه بله مواجه شدیم. مثل اینکه ازشون خواستگاری کرده بودیم دی: خوشحال شدیم و کمک خواستیم. یکی از بانوان گفت بذار تا من کامل تست ها رو بزنم بعد اخر بار تمام تست ها رو بهت میگم.

ما منتظر موندیم تا اینکه اعلام کردن یک دقیقه بیشتر فرصت ندارید این خانم هم هرچه قدر ما گفتیم جوابی نداد. بدون اینکه سوالات رو بخونم تستها رو زدم. الحمدلله پاس شد. خانم رو تا ترم بعدی ندیدم وقتی دیدمش گفتم دست شما درد نکنه خوب جوابها رو گفتی به ما. گفت چند شد نمره ت؟ گفتم 12.25 گفت خوب بود من بهت نگفتم من 10.25 گرفتم.

به این نتیجه رسیدم که ما درس نخونده باشیم هم از خانمهایی که درس خوندن بیشتر بلدیم فکر کنید درس می خوندیم چی میشد

 قابل توجه خوانندگان امتحان از 14 نمره بود

توی تمام طول عمر پر برکتمون یک بار از خانمها کمک خواستیم و اون هم این جوری شد. بعد خانمها انتظار دارن اقایون باهاشون خوب برخورد کنن و حق و حقوقشون رو بهشون بدن.  دائم هم از برابری و حقوق زنان و ازادی  دم میزنن  دی:

  

 

گردان ما بیست تا توالت داشت که گروهان ما هم از همه گروهان ها به این مکان نزدیک تر بود. ( این تنها مزیتی بود که گروهان ما داشت.) حالا توصیف سرویس بهداشتی گردان: اولا ده تا از این توالت ها که اصلا چاه بالا زده بود و عملا غیر قابل استفاده بودن. پنج تاشون هم افتابه نداشتن و چهارتا شون هم شیر اب و اتصالاتش  خراب بود و عملا یک دستشویی سالم داشتیم.و حدود پانصد نفر سرباز. حالا خودتون تصور کنید که شما بسیجی هستید و نام سرباز گمنام امام زمان بودن رو هم یدک می کشید چه چیزی براتون مهمه ؟ نماز اول وقت دیگه. حالا فکر کن پانصد نفر بخوان برن دستشویی و وضو بگیرن نماز اول وقت بخونن چی میشه؟. هر کسی ساعت سه و نیم صبح می رفت دستشویی رفته بود نمی رفت تا ساعت هشت صبح نوبت بهش نمی رسید.یه روز ما رفتیم سرویس بهداشتی گردان کناری مون ما رو شناسایی کردن گذاشتن دنبالمون. ما هم فرار کردیم. نزدیک بود کشته بشیم برای یه توالت رفتن . یادم نمی ره یکی از صمیمی ترین دوستانم توی اموزشی مثانه و مجاری ادراریش مشکل پیدا کرد.

 

سرکار بچه ها با همکاران خانم که صحبت می کنن از واژه توی جبهه ما اینجوری بودیم و اونجوری بودیم زیاد استفاده می کنن مثلا ما توی جبهه چهارصد نفر با یه قاشق غذا می خوردیم. و این جملات من رو یاد این خاطره انداخت.

توی مسیری که میرم سر کار از جایی عبور میکنم که محل تجمع کارگران روز مزد و ساختمانیه که ایا برن سرکار یا نه. هر روز دیدن این کارگران روزهایی رو بخاطرم میاره که من هم از صبح تا بعد از ظهر بیل توی دستم بود و کارگری میکردم دستان تاول زده و جسم بی جانی که وقتی می رسید خونه جسدی بیش نبود.روزهای سختی بود ولی تجربه با ارزشی برایم همراه داشته. می خواستم این رو بگم که من هم سختی کشیدم و میدونم وقتی ادم محتاج نون شبه چه کارها که نمی کنه. مثل همکارم که امروز گریه کرد. خدا خودت مشکلش رو حل کن.

 

میگن یه روز ملا نصرالدین تو خیابون راه می رفت رفیقش بهش گفت کجا میری گفت دارم میرم خر بخرم. رفیقش گفت یه ان شالله هم بگو گفت جیب من پر از پول و بازار هم پر از خر ان شالله نداره. چند ساعت بعد ملا نصر الدین برمیگشت رفیقش دیدش گفت پس الاغ کو. گفت ان شالله داشتم می رفتم بازار الاغ بخرم ان شالله جیبمو زدن ان شالله دارم برمی گردم.

یه دوستی دارم رانندگیش خیلی خوبه. تعریف می کرد که توی یه مجلسی بحث بود که هیچ کسی دست فرمونش به خوبی بردیا نیست گفت ما هم یه ژست و فیگور گرفتیم و سینه رو دادیم جلو و خلاصه همون شب یه تصادفی کردم که نگو. میگه هر وقت که به خودم می بالم که رانندگیم خوبه تصادف می کنم ولی هر وقت که میگم خدا هوامو داره من کسی نیستم بدترین صحنه ها و فجیع ترین اتفاقات رو هم به سلامتی ازشون عبور می کنم.

حالا حکایت خودم هر وقت که به توانایی ها تخصص و تجربه خودم تکیه کردم و خدا رو نادیده گرفتم ضربه خوردم و بدجوری هم ضربه خوردم. ولی هر وقت که خدا رو مد نظر قرار دادم و با امید به خدا کار کردم موفق بودم و چه جججوووررر هم موفق بودم و کلا یه چیزی میگم یه چیزی می شنوی.

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش.

و البته منظورم از خدا اون خدایی نیست که برای نخوندن دو رکعت نماز پدرت رو در میاره نه. خدایی که من می پرستم خدا رو شکر عقده ای نیست.

هرچند که همه می دونید من نه ادم مذهبی هستم و نه گرایشات مذهبی دارم.

39 تبریک سال نو

مارس 21, 2011

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

سلامی به زیبایی نام اهورا مزدا

به گرمی اتش زردتشت

به بزرگی نام ایران

به شکوه یادگار جمشید جم

فرا رسیدن نوروز باستانی بر شما فرزندان کوروش مبارک

سالی سرشار از سلامتی  بهروزی پیروزی و موفقیت و ارامش و صد البته جیب پر پول برای تک تک شما ارزومندم

پ.ن : ببخشید این مدت مشغله کاری زیاد داشتم و نمی تونستم مطالبتون رو بخونم و مطلب بنویسم انشا الله سال 90 شلغم رو در قالب و فرمی جدید خواهید دید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: